تبليغاتX
تمشک
کارهای نشریه دانشجویی تمشک(فرهنگی اجتماعی طنز)- مستقل
سلام

 دیر گاهیست که شور و نشاط ما بر باد رفته و دیگر ما را تاب نشر نشریه نیست. امشب دل را به دریا زده و  امدم نا حال و احوال بلاگفا دوست قدیمی مان را بپرسم هرچه باشد شرط ادب این گونه حکم می کند. دوستی خوب بود و در برابر شیطنت های ما صبر و حوصله به خرج می داد و ما را تحمل می نمود. این گونه بود که نام نشریه طنز کاکتوس چشممان را گرفت و نظاره گر اندرون آن شدم. دنیایی بزرگ و صمیمی دارد این نشریه و تمام دردسرهای متعاقبش. صندوقچه ای از خاطرات جوانی با همه بی خوابی ها و شب زنده داری هایی که هزاران قدر بود به گونه ای که باید اعتراف کنم من در شب های قدر این قدر احیا ننموده ام که برای تمشک.

تمشک همیشه در ایام جوانی خوش درخشید. ما از ترم ۲ کار خودمون رو شروع کردیم و ترم ۳ اولین شماره نشریه را چاپ کردیم. چه قدر این در و اون در زدیم تا مجوز گرفتیم و بدین منظور کفشان آهنین به پا کردیم. كاراي جمع أوري مطلب و صفحه آرايي و چاپ و از همه مهمتر فروش آن روي ميزي كه بايد ساعت ۶ صبح مي رفتيم و مي اورديم و و در وراي نگاه هاي افراد و زير رگبار متلك مشغول فروش مي شديم. بماند که دیگه ایام جوانی گذشت و ما هم به دلیل مشغله های کاری و ترجمه و پروژه و علی رغم میل باطنی کم کم از این کار فرهنگي پردردسر لذت بخش فاصله گرفتيم. خلاصه بعد از مدت ها يكي بيدا شد كه ارزش كار ما رو درك كنه سايت  گل آقا مثل هميشه  گل كاشت و به ما دل گكرمي داد. نام نشريه و نام دست اندركارنش يعني من و سمانه رو هم با قسمتي از وبلاگ تو سايت گذاشته خيلي كلاس داره بريد ببينيد.

http://www.golagha.ir/vijename

جا دارد در اينجا  از كيومرث صابري استاد طنز هم ياد كنيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:3  توسط بچه های تمشک  | 

خداحافظ دانشگاه، سلام زندگی

بعضی اتفاقات خوب خوب تو دانشگاه اراک یا نمی افته، یا اگه بیفته دیر می افته، یا بد می افته  (حالا کجا می افته رو نمی دونیم!) چند وقت پیش که"کلاغ زاغی"، خبرنگار خبرگزاری TNT پرس (تُمـشَــک نـــه، تَمـِشــک!) داشته بالاسر دانشگاه اراک بال بال می زده، یهو چشمش می افته به یه سری دانشجوی تاریخ مصـرف گذشته که دور و بر  سالن 8 شهریور جمع شده بودن. خبرنگار ما هم بعد از کلی این در و اون در زدن سر از کار  این جماعت در آورد و فهمید که اونها اونجا جمع شده بودن تا با بدرقه رئیس، روسای دانشگاه و همکلاسی هاشون، به طور غیر رسمی از دانشگاه فارغ التحصیل بشن.

اون طور که  تو کتیبه های داریوش کبیر اومده، آخرین جشن فارغ التحصیلی که به صورت رسمی و جلو چشم مسوولان دانشگاه  و به صورت غیر زیرزمینی برگزار شد، برمی گرده به سنه 1378. از اون تاریخ به بعد تمام جشن های فارغ التحصیلی به صورت خودجوش و کاملا  زیرزمینی و نمی دونیم کجا برکزار می شده تا امسال که به همت رئیس دانشکده ادببیات و مسئولین امور فرهنگی دانشگاه، این جشن برگزار شد.  اون طور که کلاغ زاغی می گفت مراسم خوب بوده، فقط یه عده به بهونه اینکه دعوت نامه به دستشون نرسیده یا دیر رسیده به صورت غیر حضوری توی جشن شرکت کرده بودن و فقط صندلی هاشون حضور فعال داشتن. البته اگه اون یه عده می دونستن که اونجا کلی اتفاق جالب مثل اجرای نمایش طنز، خاطره گویی و البته پذیرایی قراره باشه حتما خودشون رو می رسوندن. از ما نشنیده بگیرید ولی بد نبود، اگه یه بخش جنبی واسه آشنایی با راهکارهای مقابله با افسردگی بعد از فارغ التحصیلی هم برگزار می کردن. خلاصه آخر کاری هم بچه ها سیخ سیخ رفتن اون بالا و با همه دوستای هم رشته ای شون عکس یادگاری انداخنن تا قابش کنن و بندازن کنار مدرکشون و همیشه یادشون باشه که یه زمانی "دانش جو"  بودن.

                                                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:23  توسط بچه های تمشک  | 

به به...

مي بينم كه بالاخره بعضيا به رگ غيرتشون برخورد و

 يه دستي به سر و روي اين وبلاگ مظلوم و تك و تنها كشيدن!

آمنه خانوم زحمت كشيدين؟

خجالت زده مون كردين؟!

شرمنده شديم حسابي؟!

 

آخه شماها چرا اينجورين؟(با شما بچه هاي خودمونما)...

چرا اينقدر نمك نشناسين؟؟؟

مگه از صدقه سري همين تمشك عزيز نبود كه يه هفته رفتيد مشهد و

 كلي خوش گذرونديد؟؟؟

حالا به اين زودي يادتون رفت كه تمشك چه حقي به گردتنو داره؟؟؟

بابا شماره آخرشه ديگه...يه آستني بالا بزنيد حداقل اين شماره آخرمونو با آبرومندي بديمش بيرون و بريم پي فارغ التحصيليمون!

واااي به اين كلمه فارغ التحصيليمون آلرژي پيدا كردم شديد...

اسمش كه مياد نمي دونم چرا هميجور اشكام گوله گوله راه ميگيرن!!!

 

 

راستي نشريه مون ارسال شده براي جشنواره نشريات دانشجويي كه تو دانشگاه مازندران برگزار ميشه.

(همون دانشگاهي كه از خوابگاهش خاطره اي بس شيرين و مملو از سوسك داريم!!!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:42  توسط بچه های تمشک  | 

سلام

اول بايد يه اسپند برا خودم دود كنم

يه معذرت خواهي هم از تمشك و اهل و عيالِ نداشتش

مي دونيد فكر كردن به اين كه اين روزاي خوب دانشجويي داره تموم ميشه همه رو دپرس كرده

خوب مشكلات ديگه هم بوده كه متاسفانه ما رو از تمشك كمي دور كرده

خوب چه كنيم مترجم جماعت وقت سر خاروندن هم نداره

از طرفي هم انجمن ورزشي بد جور وقتمون رو گرفت

بعد هم غول بي شاخ و دم امتحانات كه بد جور هلاك مون كرد

من تو اين 15 سال درس خوندن به اندازه اين ترم درس نخوندم

درساي مشكل و استاداي سخت گيرتر و بعضي وقتا هم نامردي بعضي هاشون

كم لطفي بچه ها هم كه مارو رو سفيد كرده

عارفه خانوم ما هم حق داريم فكر كردي فقط خودت بلدي كلايه كني، بابا اس ام اس خرج داره، از ميس انداختن مي ترسي، به وبلاك سر زدن وقتت رو مي كيره لااقل بشين واسه تمشك بنويس نذار برم واسه تموم رفقاي وبلاگيت اسمت رو لو بدم ها!!! (اين يك تهديد محترمانه بود)!

سمانه تو كه داري زحمت مي كشي خوب يه دستي هم به سرو روي وبلاگ بكش به خدا خجالت داره بقيشو تو برانتز واسه تو مي كم كسي نخونه آبرومون بره:

( اين بيجاره 5 ماهه كه آب نشده، حالا خودمونيم زشته، بده، قباهت داره)

مريم جون قبلا يه سري مي زدي ديكه درسا هم كه تموم شده يه كم نفس بكش برا خودت مي كم.

 

آ آ آ آ آ آ آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ديكه امسال سال آخره و تمشك هم داره نفس هاي آخرش رو مي كشه

واي كه چه قدر دردناكه

دست ياري به سمت شماها دراز مي كنيم

مي دونيد چون سال آخري هستيم قراره تو شماره آخر تمشك كه احتمالا براي روز دانشجو منتشر ميشه حرفاي سال آخري ها، خاطرهاي خوب و خداي نكرده خاطرات بدشون و در كل حرف دلشون رو چاپ كنيم.

 هرچند ما از همكلاسي شانس نيورديم ولي در كل نسبتا راضيم چون به نظرم استفاده بيشتري نسبت به بقيه بجه ها كرديم و تمشك هم در اين راستا بهمون خيلي كمك كرد.

شما ها هم مي تونيد حرفاتون و خاظراتتون رو برامون بنويسيد قول مي ديم با نام خودتون تو تمشك چاپش كنيم و بعد بزاريم رو وب.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:6  توسط بچه های تمشک  | 

سلام ................ سلام

****** سال نو مبارك *******

خيلي وقت بود كه به قول سمانه كسي تار عنكبوتا رو پاك نكرده بود، حالا اومديم!

حسابي گرد گیري و تمشك تكوني كرديم!

امروز داشتم شماره هاي قبل تمشك رو مي خوندم، ياد خاطرات تمشك افتادم.

خاطرات ترش و شيرين تمشك! (راستي بماند كه اسم برنامه طنز شبكه 3 رو از روي تمشك ما گذاشتن ها!)

تمشك داره دوباره سر و سامون مي گیره، تمشك 6 با كلي حرفا و مطالب قشنگ و جذاب.

البته باز هم نياز به كمك ها و دلگرمي هاي شما داريم. مخصوصا الان كه تمام اهل و عيال تمشك رفتن مسافرت و به قول سمانه اين بار ولي مونده و حوضش! (ولي يعني آمنه!) همين جا دعوت نامه ها رو صادر مي كنيم:

كبري خانوم مشغول شو، سلطون آباد ميزبون میِمونای نوروزي و منتظر نوشته هاي قشنگتن در ضمن از قول تمشك به مش غلوم عباس هم سال نو رو تبريك باگو!

آق مهندس، آره با شمام (engmmajidee.blogfa.com) تمشك منتظر حضور گرم شماست. در ضمن موفقيت حاصل از دست آوردهاي ايران در زمينه انرژي هسته اي رو به شما تبريك عرض مي كنم.

كلاغ زاغي اين شماره رو هم افتخار بدين و قدم بر چشم ما بزاريد.

شما هم بياين مطالبتون رو (ترجيحا طنز) براي ما بفرستيد تا تو نشريه خودتون و با اسم خودتون چاپ بشه.

<منتظرتون هستیم>

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 12:31  توسط بچه های تمشک  | 

سلام

اُه اُه....

چه گرد و خاکی گرفته اینجا...

بابا تا من نیام اینجا یکی نمیاد حالی از این تمشک بپرسه، گردگیری کنه، تار عنکبوت پاک کنه؟!

آمنه خانوم با شما هستما!

خب...حالا که خودم اومدم...

 

توی تمشک کاغذی داره یه اتفاقایی می افته...

اما تا وقتی که تمشک چاپ نشه لو نمی دیم که اون خبر چیه تا سورپریز بشه برای همه...

یه خبر دیگه هم هست که اونو همین جا میگم...

جونم بگه براتون که مهناز خانوم(سردبیر تمشک)از تمشک رفت...

یعنی به عبارت دیگه و in other word استعفا دادن...

میگه تمشک دیگه براش جذابیت نداره(آخه یکی نیست بهش بگه که مگه تو بچه ای که هر روز یه قاقا لی لی جدید می خوای!)...

میگه تمشک براش تکراری شده...

باشه خانوم...

تو هم برو،به قول خودت:

قربُنت!ما که بخیل نیستیم!!!....

آره دیگه...علی موند و حوضش...(علی:من و آمنه!...حوض:تمشک)!

 

داریم برای تمشک شماره6 مطلب جمع می کنیم تا تو این تعطیلات میان ترمی

 (آمنه به این تعطیلات بعد از امتحانا میگه"فرجه"بعد از امتحانا!هه هه هه!آخه فرجه اگه قبل از امتحان باشه معنی داره،بعدش که دیگه اسمش فرجه نمیشه!!)آماده ش کنیم...اگه چیزی دارین بفرستین...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 5:45  توسط بچه های تمشک  | 

مژده                  مژده

نه کیلویی، نه دونه ای!

"تمشک رایگان"

ویژه نامه امتحانات 

کبری خانم،زن داش غلام عباس،

لیسانسیه جامعه شناسی با گرایش سلطان آبادشناسی

به میان تمشکیان می آید!

گزارش مستند از زیر برگه های سفید امتحان!

منتظر ما باشید.

وعده دیدار دوشنبه ۴/۱۰/۸۵

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 13:56  توسط بچه های تمشک  | 

 

مژده                             مژده

تمشک مثل همیشه خوش درخشید.

آفرينآفرينآفرين

تمشک نشریه برتر دانشگاه اراک شد.

مبارکه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 19:35  توسط بچه های تمشک  | 

یکی از صفحات تمشک شماره 4:(دفتر خاطرات: الهه.ج)

 

السلام علیک یا امام رضا (ع)

    بعد از کلی التماس در خونه ی خدا و عجز تلگرافی به امام رضا که یا موسی ابن جعفر دلم هوای زیارتتو کرده مگه من از اون کبوترای بی زبونت کمترم که دورت نگردم!!!؟؟ و خلاصه  از این حرفا... امام رضا ما رو طلبید و این  طلبیدن منوط به وارد شدن اسمم در لیست زائران بود.

 لازمست در اینجا یه تبصره بیارم؛ دراین سفر افتخار همسفر شدن با اعضای اصلی نشریه ي تمشک نصیبم شد. (آهای تمشکی ها دیگه نگید الهه بی معرفته!) به جون خودشون نه، بچه هاشون ما هرچی داریم از این تمشکی هاست. (اینجاست که یه صندوق رانی هلو براشون باز کردم!)

خلاصه این سفر از اولش خاطره بود، اون از امتحانامون که هنوز یه سری از دانشجوهای دانشگاه های کشور سر کلاس بودند که ما امتحانات را داده و نداده راهی سفرمون شدیم. یه جورایی DVD وار اونها را از سر گذراندیم، مثلا توی یه روز دوتا امتحان. اونقدر خوشحال بودیم که اصلا یادمون رفته بود که قراره چند تاشون رو بیفتیم.

دیگه حتی وقت نداشتیم تا بریم اونجا و دعا کنیم که تو امتحانامون  نمره ی خوب بگیریم.

 باید به قول سمانه می رفتیم التماس آقا امام رضا می کردیم که اگه اعتراض زدیم، جواب بده.

 اولین شادی (ببخشید جوونیم و سرمون پر از هواست دیگه.) که احساسش کردیم این بود که وقتی برای شام رسیدیم حرم امام پی بردیم که نمازمون در اینجا تا یه هفته شکسته است! بعد از رسیدن به مشهد، اولین نماز مغرب و عشا را  در صحن جمهوری حرم خوندیم. عجب جو روحانی و معنوی ای بود، راستش اونجا یه کم به خودم بالیدم که این لیاقت نصیبم شد تا توی حرمش نماز بخونم. اون شب بعد از شام وقتی آماده شدیم تا بریم بیرون برای خرید اونم ساعت 12  شب، باورم شد که قراره بهمون خوش بگذره، البته ما به قصد و نیت حرم می خواستیم بریم بیرون! ولی بدجوری خورد تو پرمون (آخه نمی گن 4 تا جوون با این همه غرور اگه جلوشون رو بگیری، خوب دست به کارهای ناشایست می زنند، مثلا بزهکار می شن!).

خلاصه اون شب نمی دونم برق چشمامون نیت مون رو لو داد که مسوولین نذاشتند بریم بیرون و یه تبصره آوردن که اگه بچه ها می فهمیدن به خاطر ماست کله مون رو می کندن! خدا وکیلی همون شب بود که عقده ای شدیم و  افکار شوم به مخمون خطور کرد.

 فرداش ما رو بردن باغ نادری نادر شاه. بعد از بازدید رفتیم خرید، ما هم که عشق خرید، نصف بیشتر مغازه های اون مرکز خرید فهمیدن که ما اراکی هستیم و دانشجو.«البته طلاکه پاکه چه منتش به خاکه؟؟»

 خلاصه من که هول و بلا برم داشته بود که نکنه یه وقت پولامون!!! رو بزنن همون روز صبح به  صورت فشرده نصفشو زدم زمین، خیالم راحت شد! بچه ها مثل من اسیر مال دنيا نبودن و اصلا نگران پولاشون نبودن.

روزها خرید و شب ها هم بعد از خرید! حرم.

حالا از حرم براتون بگم، من بعد از... نه بهتره بگم تا شب آخر نفهمیدم کدوم صحن به کدوم صحن راه داره و کدوم راه راهِ خونمونه. این آمنه بود که نذاشت گم بشم،خدا عمرش بده!

 شیرهای آب خوری حرم با چشم الکتریکی کار می کردن، ولی شیرها احتیاج به عینک داشتن بچه ها چند بار امتحانشون کردن تا به این نتیجه رسیدن.

 راستی سمانه، آستیگمات هم بودن؟!

 

یه روز صبح تصمیم گرفتیم به صورت مجردی بریم گردش (به غیر از خرید). صبح زود ساعت 11 ظهر! سوار اتوبوس های وکیل آباد شدیم، هرچی بیشتر می رفتیم کمتر می رسیدیم! هی پیش خودمون می گفتیم آخه این بهشت برین مشهد کجاست؟ یه کم اون طرف ظهر رسیدیم، چشمتون این جور جاها رو نبینه، وقتی رسیدیم یاد "کویر" دکتر شریعتی افتادم، حالا می تونستم تمام اون توصیفات رو به عینه ببینم، ما که کلی شیک کرده بودیم و لباس خوشگلامون رو پوشیده بودیم حسابی خورد تو ذوقمون!!

 با پرسش وجستجو  قشنگ ترین جاشو پیدا کردیم برای عکس گرفتن،

منظره عبارت بود از یه تخته سنگ و یه رودخونه که تصور می شد روزگاری آبی از آن رد می شده است!

برای خالی نبودن عریضه یه آب معدنی گرفتیم که تا رسیدن به سوئیت از بی آبی تلف نشیم. همه ی فکرمون رو ریختیم رو هم و بی درنگ سوار اتوبوس شدیم، حالا که روزمون حروم شد ناهارمون حروم نشه! 

    . . .  .  

حالا از غذامون براتون بگم ... غذاها عالی بود. دست آقای احمدی، آشپز دانشگاه درد نکنه.

از اون جایی هم که تمشک همه جا خوش می درخشه، آقای احمدی  حسابی تحویلمون می گرفت و برای هر کدوم مون به اندازه سه نفر غذا می داد برای صبحانه هم شکر و پنیر را با جاش می داد!

(محدثه جریان اون روز که غذای ناهارمون زیاد اومده بود و ما جوگیر شدیم، می خواستیم نگه داریم تا شب گرم کنیم بخوریم رو یادته؟ یادته آمنه چقدر مسخرمون کرد؟)

..............

یکی دیگه از قشنگی های اردومون بازدید دانشگاه فردوسی مشهد بود. (البته این بازدیدها مجردی بود) و مهمتر از اون آشنایی با اعضای با صفا و صمیمی نشریه دانشجویی "مردمک" بود ما دو چند ساعت را مهمون این جمع باصفابودیم. البته هر دو جلسه خیلی رسمی و جدی بود، جلسه ی اول پیرامون چگونگی راه اندازی نشریه و نیز هدف این کار فرهنگی بود. ما هم یه دفترچه صدبرگ گذاشته بودیم جلومون و از حرفاشون نت برمی داشتیم،اونا هم از حرفای ما!! در انتها در یک مراسم کاملا جدی و رسمی از دانشگاهشون بازدید کردیم.  به جون بچه های خودم این بازدید خیلی رسمی برگزار شد. ما اصلا نه خندیدیم و نه شوخی کردیم! باور ندارید برید از مهناز سردبیرمون که در این اردو حضور نداشت بپرسید.

 ولی این سفر با تمام لحظه های پر خاطره اش تمام شد و تنها خاطره هاش گوشه ای از صندوقچه ی خاطرات قشنگ زندگی مون رو پر کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:27  توسط بچه های تمشک  | 

سلام

بچه های تمشک می خوان یه کار جدید انجام بدن

"تمشک رایگان"

نه کیلویی...نه دونه ای...

یک صفحه ای

تصمیم گرفتیم یه تک شماره داشته باشیم به مناسبت امتحانای پایان ترم ...

همه مطالب هم درباره امتحانا و حواشی اونه...

مطالبی مثل خاطرات تقلبایی که تو امتحانا کردیم...

نوشته های پایین برگه های سفید امتحان که بچه ها برای اساتید می نویسن...

کاریکاتور ....و روش های مدرن تقلب...

اگه کسی روش مدرنی بلده لطفا تو قسمت کامنتا بذاره تا چاپ کنیم....

اشتباه نکنید....

اصلا بدآوزی نداره...

اتفاقا خوب آموزی هم داره!...

چون شاید یه جوری به گوش اساتید برسه

و اونا هم از این روشها آگاه بشن و جلوی هرگونه سواستفاده گرفته می شه!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:25  توسط بچه های تمشک  |